ماه مهمانی خدا بر دلهای خدایی مبارک باد

آب و آتش نسبتی دارند دیرینه
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
خاست فریادی ، و درد آلود فریادی
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد







برای عشقی که مرده است بگذار گریه کنم
نبودی بی تو پنهان گریه کردم
اماکسی به پای گریه هام نمی شینه
امشب هم گريه ميكنم
امشب که زخم های دلم گریه می کنند گریه برای عشق،بگذار گریه کنم !
گریه کن قشنگ من !

چشمانم را كه باز كردم خود را درون استوانه ي سفيد ديدم كه بالايش بي انتها بود يا اگر انتهايي داشت من نمي توانستم ببينم. در استوانه معلق بودم. به هر طرف كه نگاه مي كردم نمي توانستم بدنم را ببينم انگار تنها دو چشم برايم مانده بود. بدني نبود اگر هم كه بود من نمي ديدم. خود را به هر سمت مي بردم تا از برخورد خود با كناره هاي استوانه حجمم را حدس بزنم. اما چيزي دست گيرم نمي شد. در استوانه زنداني شدم. از گذشته هيچ چيز يادم نمي آيد نمي دانم قبل از اينكه اينجا باشم كجا بودم. زمان كه مي گذرد كلماتي كه به ياد داشته ام كمتر و كمتر مي شوند. گاهي اوقات هم كلمات كش مي آيند. سعي مي كنم با خودم زياد حرف بزنم تا دايره ي لغاتم از اين كمتر نشود. يعني سعي مي كردم. ولي حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم فايده اي هم ندارد چه فرقي دارد كه كلمات از يادم برود يا نرود. اوايل اميدي داشتم كه كسي اينجا بيايد و هم صحبتي پيدا كنم. اما حالا ،كه نمي دانم چقدر گذشته است ،ديگر اميدي به آمدن شخص ديگري ندارم. مهم نيست. بهتر است كه فكر كنم مهم نيست. استوانه ي عجيبي است.بارها تلاش كردم اطلاعات بيشتري درباره ي استوانه به دست بياورم ، مثلا قطرش را. اما مقياسي ندارم كه اندازه بگيرم. اگر دستي داشتم حداقل مي توانستم بگويم قطرش چند وجب است. در مدتي كه به قطر استوانه فكر مي كردم راه حلهاي متفاوتي به ذهنم رسيد يكبار خواستم طول استوانه را با استفاده از زماني كه آنرا طي مي كنم بدست بياورم. به جاي واحد زماني از مدت زمان بيان يك جمله استفاده كردم. جمله ي : من اينجا هستم. تعداد باري كه اين جمله گفتم تا به سطح ديگر استوانه برسم را حساب كردم. براي اطمينان بيشتر آزمايشم را دوباره تكرار كردم تا ببينم چقدر خطا دارم. وقتي دوباره به سطح اول باز گشتم يادم نيامد كه در بار اول چند بار اين جمله را تكرار كردم. مجبور شدم دوباره آزمايشم را تكرار كنم. وقتي به سطح روبرو رسيدم به شمارش جملاتم شك كردم. بيشتر كه فكر كردم به خود جمله هم شك كردم. حالا هم دارم شك مي كنم كه اين كار را كرده ام يا نه. اصلا از جايم حركت كردم؟ مهم نيست. اهميتي ندارد. تنها مساله اي كه اينجا مهم است اين است كه بايد حواست به بالا رفتن باشد. اينجا هرچقدر كه بخواهي مي تواني بالا بروي اما برعكس نه. يعني نمي توانم راهي را كه بالا مي روم را برگردم. اينجا حركت يا به سمت بالاست يا به اطراف. گاهي فكر مي كنم شايد زمان در اينجا به شكل حركت خالص در آمده است. يعني مبناي گذر زمان در حركت به سمت بالاست. حركت به اطراف را نمي دانم. در بالا رفتن احتياط مي كنم. چون اگر اين استوانه محدود باشد و من هم بالا و بالاتر بروم عاقبت به جايي مي رسم كه انتهاي استوانه است و در آنجا حركاتم محدود مي شود به اطراف.
چرا بايد در اين هرم زنداني مي شدم. كاش مي توانستم بخوابم. بخوابم. صبر كنيد. اگر بخوابم حتما در خواب هم خود را در اين هرم مي بينم. تصوير ديگري در ذهنم نيست. شايد بي آنكه متوجه بشوم مي خوابم. و در خواب هم همين هرم را مي بينم.از اين گردش به اطراف خسته شدم مي خواهم كمي پايين بروم. فكر كنم قبلا گفته ام كه اينجا بايد حواست به پايين رفتن باشد زيرا هر چقدر كه بخواهي مي تواني پايين بروي ولي بر عكس نه. يعني نمي تواني راهي را كه پايين رفته اي برگردي. خب حالا يك مقدار پايين رفتن هم كه عيبي ندارد. حداقل از حالا شرايطم بهتر مي شود. شرايطم بهتر مي شود؟ نمي دانم. وقتي نمي دانم يعني نمي دانم.
چشمانم باز است. به تخت چسبيده ام. گفتم تمام چيزهاي اضافي اتاقم را ببرند. يعني مردي كه داشت صندلي را مي برد گفت: شما خودتان گفتيد اتاقتان را خالي كنيم. حتما قبل از آنكه اين را بگويد از او پرسيده بودم: داري اينا رو كجا مي بري؟ و او هم اين جواب را داد. ولي تخت را نبرد شايد براي اينكه رويش خوابيده بودم شايدم قبلا گفته بودم كه تخت را نبرد. نگاهم از روي ديوار اتاق به پايين سر مي خورَد تا به سنگهاي سفيد برسد. حالا كه آن تكه قالي كوچكم نيست اين سنگها چشمانم را سرد مي كنند. رويم را بر مي گردانم از پنجره اتاقم پيداست.
خيره به ابرهاي سرخ غروب
كودك اما ، نمي داند
از ابرهاي رنگين هم
باران بي رنگ مي بارد
آمد رمضان و عید با ماست------------قفل آمد وان کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد---------وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل-------------وانکش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج-------------------گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک--------------هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید--------------کم شو که همه مزید با ماست
-------------- چون هست صلاح دین درین جمع-------------------
--------------------منصور و ابایزید با ماست---------------------------------------------------------
---------------------------------

ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش های من لگام زده
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنه گرسنه بمانم
بگذار از تشنگی بسوزم
بگذار بمیرم و هلاک شوم
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای
یا از ظرفی بخورم که توآن را متبرک نساخته ای

بايد از رود
-اگر چند گل آلود-
گذشت
راستي آيا
مي توان رفت و نماند
راستي آيا
مي توان شعري در مدح شقايقها خواند؟
و اين چيزها و خيلي چيزهاي ديگر را ديده بود و حالا از آن بالا به ما نگاه مي کرد و ما در چشمش هيچ بوديم. حالت تحقير آميز در چهره ي کوه بود و من لحظه اي فکر کردم که صداي خنده ي خدايان رامي شنوم. آنها بسيار خوب مي دانستند که ما کافي نبوديم و سرانجاممان باخت است
مرد از صدای قدمهای سریع زن در آن بالا بیدار شد زن از ترس کشتیهای عبوری روی عرشه خوابیده بود . ترس و هوشیاری او مرد را عصبی کرده بود .مرد صدای برخورد او را با آب شنید . فریادهای زن را که کمک میخواست نشنیده گرفت . صدای رادیو را بلند تر کرد . بعد به فکر افتاد چه چیز زن را نگران کرده بود ! ...
نفت کش غول پیکر به سرعت نزدیک شد و با قایق کوچک برخورد کرد !!!!!!!
مخ. خوخوان . دیگر بس بود رفتن به مدرسه تازه در وسط ترم . شانسی برای یافتن هویتی جدید . روز اول . جبر . زنگ اول. نشستن در ته کلاس با بچه های بی خیال ،به امید جوس خوردن با بقیه ، امتحان را خیلی زود تمام کردم معلم که به محاسباتم مشکوک بود نمره ام را بلند اعلام کرد "صد" من شکست خورده بودم !

حالا که گذشته فکر میکنم تو را پیچیده در ملافه های سفید میبینم با موهای سخت و آشفته و گردنبندی که با بر روی سینه ات توجه را جلب خود میکند تصویری گویا ، تجسمی کامل تمامی تمناهای من که در یک لحظه جمع شده بود .......
پروردگارا کاش هرگز دکمهء دوربین را فشار نمی دادم !
گاهی خوب است فراموش کنی !
از عرش صدای ربنا می اید
اوای خوش خدا خدا می اید
فریاد که درهای بهشت را باز کنید
مهمان خدا ، سوی خدا می آید
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد...
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايد تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم.
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
<<ستایش>>
هر چه هستم لطف دادار است و یار
نـعـمـت اسـت و بخشش آن کـردگـار
آنـکه جان جمله عـالم دسـت اوست
شــکــر بـــر درگــاه تــو پــــروردگـــار
<<معشوق عاشق>>
دل اگـر مست و چنین مـدهوش است
یار ، هم ساقی و هم خود نوش است
ور نـه پــــروانــــه کـــجـــا بـــــال زنـــد
گــرد آن شمع کـه خود خاموش است
<<صبر>>
ســالها دیـده بــه راهش دوختم
وز غـم هجرش فـراوان سوختم
دل بسی بی تـــاب امــا دم نزد
صــبــر را در مـکـتبش آمـوختم
<<مژدهء صبح>>
جـز خـدا کیست کـه دانــد غــم تـنهایی من
تـب دوری ز تـــو و گــریـه ی پـنـهـــانی من
جز تو آن کیست که حسرت ز دلم پاک کند
مـژده ی صبح شود بـــر شـب یـلدایی من
<<نقاب>>
عاشقی گـــوهــر پاکیست کـــه در هــر کس نیست
اوج پـــــــرواز عـــقـــاب پـــهنه ی کــــرکــــس نیست
نـــاکــســـان شــکـــل کــســـانند ولی پـــشـت نقاب
مــظـــهـــر پــاکــی قـــلـــب جـــامه ی اطلس نیست
گــرچـــه عــاشــق بــه زبـــان هیچ نگوید جــز عشق
لـــیـــک در وادی عــشــق خوش زبانی بس نیست
عـــشـــق طــوفـــان و در آن مـــرد عــمــل بایـد بود
مدعی گـــرچــه خــــوش آواز ولی جـز خس نیست
دلــــک ســاده ی من پــنـــد مــــرا گــــوش بـــگـــیـر
هر که از عشق سخن گفت که آنکس کس نیست
<<شطرنج>>
بـر صفحه ی شطرنج نشاندی دل ما
شـد خــام شهنشهی دل غـافل ما
لیکن چـو بشد مات رخت دیده و دل
شد بی دلی و بندگی ات حاصل ما
<<معشوق>>
مـپـنـداری کــه دل دادن هــنــر بود
فقط عاشق شـدن شق القمر بود
که مجنون می توان شد از نگاهی
ولی لــیــلا شـــدن کــــار دگـــر بود
<<چه کنم >>
غــــم هــجــران تـــو را چــاره و درمــان چه کنم
هـمـه روز و هـمـه شـب دیده ی گریان چه کنم
ای کـــه آرامــش جــان در گــروی روی تــو بــود
رفتی و بی تـو بـر ایـن حـال پـریـشـان چـه کنم
تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین
وای بـــر مـــن تـــو بــگـــو بـا نی نـالان چه کنم
کس نـدانـسـت چـه بـگـذشـت مـیـان من و تـو
بی تــو در انـجـمـن ایــن هــمــه نـادان چه کنم
زردی صـورت اگــر ســرخ شـد از سیلی دسـت
چـاره ی ایــن هــمــه بـیـتـابی پـنـهـان چه کنم
دل چــــرا بــردی اگــــر قـصـد ســـفــر بــود تـرا
دل حلالـت تــو بـگـو بــا تــن بی جــان چه کنم
<<خموش>>
ای کـه از عـشـق ندانی تو خموش
خوش کز آتش به امانی تو خموش
تــو چـه دانی تـب خـود سـوزی مـا
راز و رمزش چو ندانی تـو خموش
<<چه باک>>
گـر کـه از می خوارگی مستم چه باک
دل اگر بر ساقی اش بستم چه باک
وای از آن مستان که در مسجد شدند
من کـه در میخانه بنشستم چه باک
رو نــــگــر آن خــــرقــه پـــوشـــان ریـــا
جامه را از تـن چو بگسستم چه باک
عــابــدان آنـجــا کــه در بــنــد خــودنــد
گر که با می از خودم رستم چه باک
گر دغـلـبــازان چـنـیـن حــکـمـم دهـنـد
کـافـرم یا بـت پـرست هستم چه باک
حــرف حـــق گـویـم اگــر چـه عـاقـبـت
سر بـه داران من زبان بستم چه باک
ياد داري كه به من مي گفتي
شمعم و مي طلبم يارم را
گرتومي خواهي هماغوشي من
بطلب يار تو ديدارم را
آن زمان خنده كنان مي گفتي
چون منم شمع تويي پروانه
سال هايست هزاران عاشق
از غم وصل منند ديوانه











در حالي كه آسمان تو را و مرا به تازيانههاي بادهاي شمالي، به خود ميآورد، من لذت همان يك قطره اشك را در خاطرهام نگاهخواهمداشت. تو مرا به گذر زمان بسپار و من خويشتن را به آگاهي و تو را به خودت.
سرزمين من دنيای رنگينی است از ماسه و آب و جنگلهای تنک. لطافت دستان کوچکت را به ميمنت آرامش خويش میآميزم و از بیلذتی تمام قرون گذشتهام حسرتی در دل ندارم که انديشه اکنون، تنها تو را میپندارد و دل تنها تو را میخواهد.
میخواهم تو را تا به آخر تورق کنم، و میدانم که همچنان در گرداگرد شور نوشتنی. نگذار به انتها برسم. کاری کن که هميشه فصلی باشد برای خواندن. يک مداد هم به من بده. خطوط زيادی دارم برای حاشيههای کتابت
دلم گرفته......
دلم به وسعت پرهای آبی ستارگان گرفته
به مهربانی سرد باران
به آرامی نوازش های مادرانه
به ارامش طوفانی یک دعا
دلم به اندازه ی تمام خوبی هایت گرفته!!!شعر :مریم عظیمی

روز ها روی نیمکت کنار پنجره می نشینم وآه سکوت عجب صدای دلنشینی دارد و اینک افکارمن تا اوج آسمان پر پرواز گشوده و تمام نقاط زمین را می نگرد که شاید دلربایش را پیدا کند . شاید به دنبال صدایی است که سکوت را بشکند اما کجاست آن دلربا و کجاست آن تک سوار بی ریای دل؟ و اکنون به اطرافم می نگرم تا شاید تو را بیابم .آری افکار پریشان و نگاه محزون من به دنبال توست . کاش می توانستم در تلاتم امواج نور تو را دریابم . کاش از تو لبریز بودم اما افسوس نمی دانم به کدامین گناه خدا تو را از من گرفت ، نمی دانم کدامین لحظه خطایم را خدا نبخشید. دلم از غصه هوای فریاد دارد و چشمانم ردای اشک بر خود پوشیده ، ای همیشه سبزم، چرا نمی آیی؟ .چرا مرا در آوار غم رها کرده ای ؟. به چشمان اشک آلودم نگاه کن در میان اشک های خود تو را جستجو می کند.آه ای سبزترین آیه زندگیم اگر تو اراده کنی و اگر تو بخواهی آن خواهد شد که خواهی . و ای یار بی پروای من،دوستت دارم . اکنون قلبم برایت تنگ است و می دانم که می دانی که بس سخت است دلتنگی و دشوار است بی تو لحظه ها را پیمودن ، و احساس واژه ی سختی است که گفتن نتوان و با انکه زبان گفتنم نیست اما با جمله ای کوچک و تهی از ریا بیان می کنم، تو را من دوست می دارم
....
اي اشناي هميشگي!
راه زيادي را امده ام تا رسيدم به جايي که بين من و تو فاصله ها به اندازه يک قدم باشد.
جايي که در تلاقي چهره من و تو؛چشمانم از کاسه ي عسل چشمت شهدي بنوشد و
من تا ابد لبريز از تمنا شوم.
امده ام که تو حرف بزني و من سبد سبد گل اميد از لبانت بچينم و پيراهنم را لبريز از بوي عطرين وجودت کنم.
دسته گل زرد کوچکي بر چارقد قلبم نقش بسته ؛بر جاده عبورت به انتظارم تا گلبرگ هاي انرا بچينم و نثار قدومت کنم.
براي پوشيدن پيراهن غزل ؛انقدر صبر کردم که برايم کوچک شده اما احساس عاشقانه ام هزار هزار غزل برايت سروده.
چقدر خوشبختم که هر لحظه به سراي قدومت نزديک مي شوم !
حال؛نمي توانم ديده را باور کنم....
خداي من:تو اخر صفايي و من اخر صف...
چقدر منتظر بمانم تا صدا بزني که نوبت من است؟
امروز داشتم باخودم فكر مي كردم كه اگه اشتباهات وجود نداشتن ميشود خيلي آسوده تر زندگي كرد. بعضي ها اعتقاد دارن كه همين اشتباهات زندگي را زيباتر ميكنه. بعضي ها به اين اعتقاد دارن كه باعث كسب تجربه ميشه. بعضي ها معتقد هستند كه زندگي را از بين مي بره.
آره منم همين را ميگم خيلي از اشتباهات غير قابل بخشش حتي اگه اون اشتباه لفظي باشه. مثل اشتباهي كه باعث اين اتفاق شد:
تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای...
مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم
...توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم
...تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم
...تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم
...مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا
يه سکوت بی پناهم
............توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم
...انتظار هر نگاهم
...













